سلام به دوستای گلم امیدوارم که حالتون خوب باشه خب امروز یه روز متفاوت هستش
برای من که متفاوته ولی برای شما رو نمیدونم!
خب بگذریم.
داریم کم کم به مهر ماه نزدیک میشیم میبینی که چقدر زمان زود میگذره من امسال دارم میرم دوم راهنمایی
و همین جوری میگذره تا اینکه بزرگ بشم
من مدرسه رو زیاد دوست ندارم یعنی دوست دارم ها ولی زیاد مثل بعضی بچه هایی که مشتاق به رفتن هستند نه
نه اینکه بگم درسم بده نه این نیست اینه که وقتی مدرسه ها میاد همه چیز تعطیله کامپیوتر و فیلم دیدن و تا دیر وقت نشستن و....
خلاصه هستش این چیزا دیگه ولی مدرسه رو به غیر از اینا دوست دارم.
رأس ساعت ۱۰ باید بری بخوابی حالا من که ۱۰ نمیخوابم اینقدر اینطرف و اونطرف میشم تا ساعت میشه دو و نیم نصف شب
خب دیگه برای امروز بسه بای تا یه روز دیگه و یه آپ دیگه.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389ساعت 13:50  توسط شكيبا
|
سلام به دوستای گلم 
حتما میپرسین چرا یه دفعه در روز ۱۶ شهریور ماه من آپ کردم خوب میتونستم زودتر آپ کنم ولی این کارو نکردم میدونید چرا؟
فکرنکنم کسی بتونه حدس بزنه!
خب دیگه قافیه چینی بسه حالا میگم چرا.
چون فردا یه روز خاص هستش اما این روز خاص چیه؟
کسی میتونه حدس بزنه ولی فکر نکنم چون من به کسی نگفتم که فردا چه روزیه ولی حلا خودم میگم.
فردا یعنی روز ۱۷ شهریورماه سال ۱۳۸۹ من متولد شدم.
فردا تولدمه دوست دارم تا صبح بترکونم.
خیلی خوشحالم چون قراره کیک وشیرینی بخوریم باشما دوستا خلاصه مهمونی هم که دعوت شدید.
هدیه ها هم که تو راهه.
امیدوارم که هدیه ها زودتر برسه چون طاقت ندارم.
حالا همه با هم شکیبا جون تولدت مبارک.
برای شرکت توی جشن تولد هدیه یادت نره چون رات نمیدیم.
هدیه هاتون فقط نظره.
تولدت مبارک 
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت 21:58  توسط شكيبا
|
می نویسم تا بدونی باید پیشم بمونی هرچند میدونم که نامهربونی
سلام بهونه قشنگ من برای زندگی آره بازم منم همون دیونه ی همیشگی
فداي مهربونيات چه مي كني با سرنوشت دلم برات تنگ شده بود اين نامه رو برات نوشت
دارم از چشات مي خونم باورش سخته هنوزم تو نباشي
تو شعرام من ديگه از كي بخونم حالا كه میخوام بموني شعر رفتنو مي خوني
قلبه من عاشق ترين اينو از چشام مي خوني حاله منواگه بخواي رنگ
گلای قالي جاي نگات بدجوري توصحنه چشام خالي ديشب دلم گرفته بود
رفتم كنار آسمون فرياد زدم يا تو بيا يا منو پيشت برسون ديدي آسمون
خراب شد رو سرم فداي تو يه وقتي شبا بي خوابي خستت نكونه چادرشب
لطيفه تو يه وقت از روت پس نزني تنگ بلور آب تويه وقت ناقافل نشكني
اگه واست زحمتي نيست سراحده مون بمون منم تو رو سپردمت دست
خداي مهربون چند روز بارون مي بار بويه شكستن مي ياره ميگه غزل نوش تو رو نمي خواد
خوابت ديگه نمي ياد من ميدونم همين روزا عشق من از يادت ميره
بدش خبر ميدن كه بيا كه داره دوستت ميميره اي دل من چرا صدات درنمي ياد
اين همه آزارت مي دن چرا صدات در نمي ياد .
هر كي از راه ميرسه يه زخمي به تو ميزنه چرا هيچي نمي گي چرا صدات درنمي ياد
تنها دليل زندگي با يه غمي دوست دارم داغ دلم تازه ميشه اسمتو وقتي مي يارم
...
واقعا زیبا خونده(شنیدنش با صدای خودش عالی و ادمو به اوج تنهایی
می بره)





+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 21:38  توسط شكيبا
|
پاره آجر
روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت .
ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان ، یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد . پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد .
مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است . به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند ....
پسرک گریان ، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو ، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند .
پسرک گفت :
" اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند . هر چه منتظر ایستادم و از رانندگان
کمک خواستم ، کسی توجه نکرد . برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم . "
" برای اینکه شما را متوقف کتم ، ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم "
مرد متاثر شد و به فکر فرو رفت ... برادر پسرک را روی صندلی اش نشاند ، سوار ماشینش شد و به راه افتاد ....
در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما ، پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند !
خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند ....
اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند.
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت 23:46  توسط شكيبا
|
نیمروزی بود آفتابی ، در یك روز سرد زمستانی … یخبندان شدید و منجمد كننده ، بیداد میكرد. جعدهای
فرو لغزیده بر پیشانی نادنكا كه بازو به بازوی من داده بود و كرك بالای لبش از برف ریزه های سیمگون
پوشیده شده بود. من و او بر تپه ی بلندی ایستاده بودیم. از زیر پایمان تا پای تپه ، تنده ی صاف و
همواری گسترده شده بود كه بازتاب نور خورشید بر سطح آن ، طوری میدرخشید كه بر سطح آیینه ، كنار
پایمان سورتمه ی كوچكی دیده میشد كه پوشش آن از ماهوت ارغوانی رنگ بود. رو كردم به نادیا و
التماس كنان گفتم: 
ــ نادژدا پترونا بیایید تا پایین تپه سر بخوریم! فقط یك دفعه! باور كنید هیچ آسیبی نمی بینیم. 

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم تیر 1389ساعت 18:8  توسط شكيبا
|
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت 12:39  توسط شكيبا
|
سلام به دوستان خوبم جوجویی های من چطورند؟
حالتون خوبه؟
امروز من تازه از مسافرت برگشتم و خیلی خستم دارم میمیرم..
جاتون خالی رفتم نیشابور خیلی خیلی حال داد تازه با قطار رفتیم اونجا.
من خیلی خیلی خسته شدم چون همش رفتیم خرید و جاهای دیدنی
ای کاش شما هم بودید.
اونجا رفتیم هتل و خیلی خیلی خوش گذشت.
واقعا چقدر خوبه که دیگه موقع درسها نیست از همین الان باید شروع کنیم که بریم مسافرت وگرنه از مهر
تا اردیبهشت سال دیگه باید به مسافرت بگیم بابای.
والا بخدا تا دو روز میخواهی بری میگن اجازه گرفتی که داری میری .
بهتر دیگه از مدرسه ها چیزی نگم چون حال همتون بهم میخوره مخصوصا من..
اونجا خیلی خوبه بهتون توصیه میکنم یه سفر اونجا برید خیلی خوبه مخصوصا با قطار.
بخدا ایران خیلی جاهای دیدنی داره که ما هنوز نرفتیم اما من بیشتر جاهای ایران رفتم حالا دیگه
میخواهیم خارج از ایران سفر کنیم.
منم خیلی خیلی خستم اما با نظرات شما شاد میشم و خستگیم از تنم میریزه منتظر نظرات قشنگو
مهربونتون هستم .
نظر یادتون نره ها...
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 12:29  توسط شكيبا
|
+ نوشته شده در یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 16:36  توسط شكيبا
|
در امتحان پایان ترم دانشکده پرستاری٬ استاد ما سوال عجیبی مطرح کرده بود.
من دانشجوی زرنگی بودم و داشتم به سوالات به راحتی جواب میدادم تا به آخرین
سوال رسیدم.
نام کوچک خانم نظافتچی دانشکده چیست؟
سوال به نظرم خنده دار میامد. در طول چها سال گذشته٬ من چندین بار این خانم را دیده بودم.
ولی نام او چه بود؟!
من کاغذ را تحویل دادم٬در حالی که آخرین سوال امتحان بی جواب مانده بود.
پیش از پایان آخرین جلسه٬ یکی از دانشجویان از استادرسید: استاد٬ منظور شما از
طرح آن سوال عجیب چه بود؟
استاد جواب داد:در این حرفه شما افراد زیادی را خواهید دید.
همه آنان شایسته توجه و مراقبت شما هستند.باید آنان را بشناسیدو به آنان محبت
کنیدحتی اگر این محبت فقط یک لبخند با یک سلام دادن ساده باشد.
من هرگز آن درس را فراموش نخواهم کرد!
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 23:40  توسط شكيبا
|
دوستت دارم نه برای اینکه دوستم داشته باشی
دوستت دارم برای اینکه عاشقم باشی و بهم عشق بورزی
دوستت دارم نه برای اینکه از تو سوء استفاده کنم
دوستت دارم برای اینکه تو دنیای منی
دوستت دارم نه برای اینکه فقط بگی دوستت دارم
دوستت دارم برای اینکه به حرفت عمل کنی
دوستت دارم برای اینکه یه همسر دیگر رو به تو ترجیح نمیدم
دوستت دارم برای اینکه تو هم یه همسر دیگر رو به من ترجیح ندی
دوستت دارم برای اینکه همیشه کی رو داشته باشم که بهش فکر کنم
دوست دارم برای اینکه تو هم به من فکر کنی
دوستت دارم برای اینکه قلبت از طلاست و مهربونی
دوستت دارم برای اینکه به خوبی تو هیچ جای دنیا نیست
دوستت دارم برای اینکه هیچکسی مثل تو نیست
♥
♥
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 18:58  توسط شكيبا
|